تبليغاتX
کلاس اولی ها

کلاس اولی ها

تحمل کن .. سخت است .. ممکن .. اما دشوار ..

-پاشو. دیگه وقتشه. باید بریم.

-کجا؟ خواهش میکنم نه..

-دست من نیست. پاشو، به نبودش عادت میکنی. بهت قول میدم.

-نمیخوام! نمیخوام عادت کنم! من اینجا زندگی کردم.. من کلی خاطره دارم..من همه چیزم اینجاست!

-گاهی وقت ها لازمه آدم همه چیزشو رها کنه.

اشک از چشمانم سرازیر است. نمیخواهد درک کند، من اینجا را دوست دارم. تمام قلبم، تمام وجودم با رفتن مبارزه میکند. وقتی میفهمم که چقدر اینجارا دوست دارم، که دیر است. گونه هایم داغ داغ از اشک هایم است..شوری اشک هایم را در دهانم حس میکنم.

وقت تسلیم است.. من نمیتوانم راضی اش کنم. باید بروم! شاید باز هم برگشتم.. به یک دنیای جدید.. افکارم پاره پاره شد:

-حالت خوبه؟ بیا.. بیا بریم این همه اذیت کردن خودت چه فایده ای داره؟

-من خودمو اذیت نمیکنم! شماها منو اذیت میکنید.

اما دیگه نتونستم چیزی بگم. بغض آخرم رو قورت دادم. اونقدر گلوم رو سوزوند که اشک هایم دوبرابر شد! اینکه یک بمب از نفرت و مخالفتت رو قورت بدی و اون بمب توی گلوت بترکه ، در برابر بمبی که توی قلبم خاموش شده بود هیچ بود.. از جام بلند شدم. دستم رو گرفت، اما من با خشونت دستم رو کشیدم کنار. از کنارش رد شدم، قبل از اینکه در رو ببندم نگاه آخرم رو بهش انداختم..

اینجا فقط یک هفته ی دیگر فرصت باقی ماندن دارد..

-هر چیزی یه روزی تموم میشه. هر شروع یه پایانی داره.

-اینقدر حرف نزن! حالا که کار خودت رو کردی، ولم کن! نمیخوام صداتو بشنوم..

احساس کردم تند رفتم، اما دیگر احساسات برایم ارزشی نداشتند. وقتی او دور و دور تر شد، روی زمین کنار در اینجا نشستم. از شدت خستگی نمیتوانستم گریه کنم.. مغزم توان کار کردن نداشت..کاملا میشنیدم که بازور و زحمت حرکت میکند.

انگار همه چیز در بدنم کند شده بود.. حتی دیدم.. سایه ها نزدیک میشدند.. من نشسته بودم.. هیچ حرکتی نبود.. ساکن.. ساکت..

رومو به سمت در برگردوندم. توی عمرم از هیچ آدمی ، از هیچ کس معذرت خواهی نکرده بودم. البته رو در رو .. شاید پشت سرش، یا توی محید مجازی "ببخشید"ی گفته باشم، اما هرگز غرورم رو نشکستم..میدونستم همیشه حق با منه.. اما این بار من بد کردم.. خرابش کردم.. دارم زندگی اش رو ازش میگیرم..

و عذاب وجدانم داره خفه ام میکنه.. هنوز مردد هستم .. هنوز نمیدونم چی کار کنم.. نمیدونم..!

با بغض مبارزه میکنم، با صدای لرزان و خفه میگم:

-منو ببخش..متاسفم.. نمیخواستم آخرش این طوری تموم شه.. تقریبا" یک سال میشه..

آهی کشیدم.. شکست خوردم، بغضم ترکید. اونقدر افسرده شده ام، که به حال خودم میخندم. من دارم از یه وبلاگ عذر خواهی میکنم؟ به خاطر کلاس اولی ها خودمو میکشم؟ به خاطر کلاس اولی ها، ناراحتم؟ یک هفته ازای عمومی توی خودم اعلام کرده ام؟

هه.. من دیوونه ام.. مگه بده؟

و بالاخره ، همونجا خوابم میبره. و صدای کلاس اولی ها رو نمیشنوم : تو بزرگ تر شدی یکتا، دیگه کلاس اولی نیستی.. منم خسته شدم.. داری کار درست رو میکنی، خداحافظ..

----

بالاخره آدم از هرجا شروع کنه یه جایی باید تمومش کنه. حالا من میخوام اینجا تمومش کنم، ولی هر پایانی یه شروع دیگه ای هم داره! و از یک جای دیگه شروعش کنم. دارم به ساختن وبلاگ جدید فکر میکنم!

این جا برای یک هفته بدون مطلب میمونه تا ملت بیان و اینو بخونند و بدونند که تموم شده، بعد هم وبلاگ رو حذف میکنم.

توی این مدت، خیلی چرت و پرت نوشتم. به نوشته های خودم که نگاه میکنم شخصیت ِ قاطی و خل و چل خودم رو میبینم. به مامانم گفته بودم وبلاگمو بخونه؛ اما حالا میبینم بهتره که نخونه!

توی بعضی از مطلب ها خیلی چیزهایی که راز زندگی ام بوده گفتم، خودمو رسوا کردم! من این طوری نیستم که اکثر آدم ها از روی ظاهر تصور میکنند. همه فکر میکنند، هر دختری که آرایش کنه، موهاشو رنگ کنه، بی اف داشته باشه، یه وقت هایی فحش بده، یکمی شر باشه، از همه بدتر موهاش تو صورتش باشه!! یعنی دیگه..اِهِم.

ولی چرا نمیخواید قبول کنید ظاهر آدما با داخلشون خیلی فرق داره. داخل یعنی باطن!

الان هم دارم زر میزنم. به قول دوستم: همیشه باید یکی کنارم باشه جلو دهنمو بگیره..هممم..ممنونم از همتون. همتون که مطالب اینجارو خوندید، نظر دادید، اومدید اینجا، بهم کمک کردید. با دیدن نظر هاتون حتی اگه یه دونه، احساس میکردم خوش بخت ترین آدم روی زمین هستم.

این همه دوست دارم، با اینکه منو تا حالا ندیده اند، اما همشون بهم لطف دارند. ممنونم.

و باز هم ببخشید اگه چیزی گفتم که کسی ناراحت شده ، خوشش نیومده، نظر مخالفی داشته یا هرچی.. .

این آهنگ رو هم چون خیلی دوست دارم میذارم لیریکسشو برای آخر کار.. دوست داشتم با این تموم شه..

 

Numb - Linkin Park

I'm tired of being what you want me to be
Feeling so faithless, lost under the surface
I don't know what you're expecting of me
Put under the pressure of walking in your shoes

(Caught in the undertow just caught in the undertow)
Every step that I take is another mistake to you
(Caught in the undertow just caught in the undertow)

I've become so numb I can't feel you there
Become so tired so much more aware
I'm becoming this all I want to do
Is be more like me and be less like you

Can't you see that you're smothering me?
Holding too tightly, afraid to lose control
?Cause everything that you thought I would be
Has fallen apart right in front of you

(Caught in the undertow just caught in the undertow)
Every step that I take is another mistake to you
(Caught in the undertow just caught in the undertow)
And every second I waste is more than I can take

I've become so numb I can't feel you there
Become so tired so much more aware
I'm becoming this all I want to do
Is be more like me and be less like you

And I know I may end up failing too
But I know you were just like me
With someone disappointed in you

I've become so numb I can't feel you there
Become so tired so much more aware
I'm becoming this all I want to do
Is be more like me and be less like you

I've become so numb I can't feel you there
I'm tired of being what you want me to be
I've become so numb I can't feel you there
I'm tired of being what you want me to be

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت10:35توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام.

باور کنید من اگه دستم به این شهرام برسه با این بازی ساختناش!

هممم ، مچکرم سهراب !

خب اینم از مغز خالی من که همش اروره !!

 

کریستینا آگولرا ،کانال 3و4، خسته ، مترو ، شیک! ، قلیون، بیرون،چتر، کلاس زبان، مشق!، زبان فارسی، ابرو ، فیزیک..!، داداش، ایمیل ، شب، تایرا، پسر!، پنج شنبه ها ، آب پرتغل،مهمونی، پاوز (Pause) ،پرتاب شدن، چراغ چشمک زن، صدا، جیغ!،دستشویی!، عینکم..، ماوس.، اینترنت ، دریا، ناظم!، کوه، آمریکا،قبض موبایل!، موسوی!، اسمایلی ، شرو ور ،سوسک ،آفتاب گرفتن، لپ تاپ، دیزل، خال، بسه!

بسه جدا" !!!!! هرچی اومد نوشتم.

اینم آپ ما !

 

ویرایش : اَه.. این بازیا خیلی خارجیه باید ملت رو دعوت کنی، من پدرخوانده! و ندا خره رو دعوت میکنم بنویسن!

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت11:2توسط یک کلاس اولی تنها | |

-نمیبینم..

-چته؟

-چشمام هیچ جارو نمیبینه.. سرم گیج میره! کمک..

دیگه نتونستم تحمل کنم و با شتاب خودم رو انداختم زمین. حداقل روی زمین می تونستم از فشار شدید دستشویی به مثانه ام جلوگیری کنم.

-داره از تو دماغم میزنه بیرون، اَه.. نمیتونی هیچ کاری کنی؟

-بیا برو دستشویی خب..

-احمق ِ گاو! اگه برم تو حیاط مقنعه باید سرم کنم و میدونی مقنعه ام چی شده؟ پرتش کردن تو خونه ی همسایه.

سمانه وحشیانه خندید. بهش چشم غره رفتم، اما اگه چشام زیاد باز میموند ممکن بود از توی چشمم بزنه بیرون!!! جیغ کشیدم.. سمانه گفت:

-مگه داری میزایی.. بابا بیا این پشت کارتو بکن!

-اَه!خفه شو بلند شم میزنم تو دهنتا!!

-خدا رو شکر که نمیتونی بلند شی..

دیگه داشت گریه ام میگرفت. هیچ چیزی حس نمیکردم. و در همون لحظه در کمال نا امیدی ، چشمم به نوری افتاد. نور  ِ امید بود.. نور  چراغ دستشویی معلم ها که سو سو میزد. ساعت دو یا سه بود، بعد از مدرسه. مونده بودیم که کار تحقیق اجتماعی امون رو تموم کنیم. دست سمانه رو گرفتم ؛خودم رو بلند کردم و نمیدونم با چه سرعتی به اون طرف راهرو رفتم. از سه پله پریدم پایین و در کنار کمد جایزه هامون رو با شدت باز کردم. به چاه توالت نگاهی کردم..

نفس راحت..

سمانه از خنده روی پله ها نشسته بود. وقتی کارم تموم شد ، روبروی آینه ایستادم. مثل همیشه ، وقتی دست میشستم قربون صدقه ی تک تک اعضای صورتم میرفتم. سمانه زد به در . گفتم :

- برو گم شو! آدم تو دستشویی هم نمیتونه راحت باشه؟

دوباره زد به در .. تق!

-گفتم برو گم شو!

تق..

-دختره ی زبون نفهم  میام میزنم تو ..

در رو باز کردم ، و در مقابل خودم روپوش سیاهی رو دیدم.. سرم را آروم آوردم بالا! نمیخواستم بهش فکر کنم.. نمیخواستم ...و واقعی بود! معلم تاریخ و جغرافی امون بود. ابروهاشو داده بود بالا و پوست سفید ِ صافش از همیشه سفید تر به نظر میرسید.. به یاد حرف هایم افتادم.. سرم رو پایین انداختم و بعد، تنها چیزی که دیدم اون بود..

- جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ! سوســــــــــــــــــــــــــــک!

سوسک وحشی ِ آشغال نفهم تا زانوی شلوار مدرسه ام بالا اومده بود پریدم از دستشویی بیرون و وحشیانه خودم رو کوبوندم به پله ها.. سوسک از شلوارم جدا شد و به پشت روی زمین افتاد. گریه میکردم.. سمانه خشکش زده بود و بعد متوجه شدم معلممون رفته توی دستشویی..

دستام رو با مانتو خشک کردم و بدون مقنعه وارد حیاط شدم!!!!

----

از اون روز به بعد ،هر کسی توی مدرسه به من میرسید میگفت: دستشویی معلما نمیری؟

و من و سمانه تا آخر سال هر وقت از جلوی اون دستشویی ِ کذایی که جز بدبختی هیچی نداره، رد نشدیم.

****

این جریان مربوط به دوم راهنمایی بود ، حالا میرسیم به پنجم دبستان !

دستشویی معلم ها

-موبایلم داره زنگ میزنه..

-میشه بگی چرا الان موبایل ورداشتی آوردی مدرسه؟

-گفتم که بعد اینجا باید برم سر قرار!

-خاک تو سرت ، جواب بده خب!

-سایلنت نداره..

-خب جواب بده دیگه!

روژی تحمل نکرد، به سمت دستشویی معلم ها دوید. من و ش* هم به سمتش دویدیم.. با هم وارد دستشویی معلم ها شدیم. رو رو! مشغول حرف زدن بود و ما خیره شده بودیم بهش. و به پشت سرش ، اتاقک ِ کنار دستشویی معلم ها..

دیدنی بود!

یک عالمه کمد ، میز و صندلی و پرونده.. و صدای تق تق کفش های معلما ! جیغ زدیم . رو رو موبایلشو انداخت و همگی با هم عقب پریدیم تا در رو ببندیم.. رو رو خورد به یه کمد ، کمد با در های باز به زمین افتاد. میز از وسط شکست و سه یا چهار تا ظرف شیشه ای خاک گرفته ، همزمان خورد شدند..

در دستشویی با شتاب باز شد و با دیدن این صحنه معلم چهارمی ها وارد اتاقک شد..سریع رفت که یکی رو خبر کنه، ما هم همگی بیرون اومد. روی دستم هنوز هم جای زخم هست، زخم برخورد کمد سنگین توی دستشویی معلم ها ..

 

----

 

خیله خب باب! قول میدم دیگه دستشویی ِ دانش آموزا برم!!شگون نداره..

 

 

+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت12:56توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام.. بدون مقدمه و این حرف ها، بعد از خوندن عنوان یک داستان ِ صد در صد واقعی نقل میشه. این داستان مال ِ من نیست، تقلب های خز  ِ یکی از دوستان هست که امروز داشت برام تعریف میکرد. من از زبون دوستم می نویسم..

" امروز اولین روزی بود که به معنای واقعی درس نخونده بودم. معلم زبان ما اصولا" امتحان نمی گیره. فرض کنید یک دختر بیست و سه ساله است یعنی فقط 6 سال از من بزرگتر، یک پسر داره که یک سالشه و اسمشم نمیدونم چیه!!این خانوم ده برابر خودم به قر و فرش میرسه (توضیح: *دوست ِ من به شدت اهل آرایش و پیرایش س!).معلم سخت گیری نیست و زیاد هم عصبانی نمیشه.. تا حالا هم ازمون امتحان نگرفته بود.

اما امروز ..، همین که اومدم توی کلاس چون دیر رسیده بودم با نگاهی کاملا خشمناک بهم گفت:

-Sit down !

از لحنش معلوم بود که خوشش نیومده من دیر رسیده ام. چون آدم شری هستم و قیافه ام هم که غلط انداز تر از تو ! (تو منظور یکتا *من* هست!! )هیچی خلاصه ما نشستیم. یکم که گذشت درس داد و بعد گفت، همه چی رو جمع کنید. دستام یخ کرد! صورتم قرمز شد. به بغل دستیم سقلمه زدم : "چی شده؟" شانه هاشو بالا انداخت. معلم ، خانوم ش * (اول فامیلی اش) شروع کرد به پخش کردن ِ ورقه های امتحان و رفت جلوی کلاس ایستاد.

تازه متوجه شدم چه بلایی داره سرم میاد و بعدم اعلام کرد: این نیم ترمتون هست و صد در صد اگه اینو کم شید فیلتون میکنم!!

دیگه داشت اشکم در می اومد. دستمو زدم زیر چونه ام و اسمم رو نوشتم.. تنها چیزی که با اطمینان تو ورق وارد کردم ، اسمم بود!! سوال اول رو خوندم، فقط سه دور خوندم تا متوجه شدم راجع به چی هست..گرامر بود. خندیدم، باید میتونستم اینارو جواب بدم. اما حتی یه دونه اش ..!! رفتم سراغ بعدی.. کلمه بود و دیکته و بعد متوجه شدم سوال دیگه ای نیست..

غم زده به معلم نگاه کردم. با موبایلش کار میکرد. با خوشحالی دستم رو بردم توی کیفم و بعد از یک گشت کامل، کتابم رو باز کردم. چهارمین لغط رو هم نوشتم و بقیه اشونم فقط اونایی که شک داشتم. دیکته هارو همه رو از روی کتاب نوشتم.. ورق زدم سمت گرامر ها برم که نگاهم افتاد به معلم..

لبخند ِ پیروزمندانه ام تبدیل به زهر شد. خانوم ش زل زده بود به من.. زُل !! ابروهای قهوه ای اشو بالا داده بود و لبشو غنچه کرده بود.. با وقاحت تمام لبخند زدم بهش.. انگار منتظر همین بود. اومد جلو! و من از حولم احمقانه کتابم رو پرت کردم زیر صندلی ِ روبروییم.

خانوم ش خم شد و کتاب رو برداشت. لبخندی زد و اومد سمت من..به فارسی گفتم:

-من کاری نمیکردم! باور کنید..

از اینکه معلم هارو شما خطاب کنم متنفرم.صدام رو هم بالا بردم. با شنیدن جوابش جا خوردم، فکر میکردم آدم جدی نباشه..

- Don't speak Farsi!

و به انگلیسی جمله ام رو تکرار کردم. خانوم ش کتاب رو با خودش برد سمت میزش.. یک ربع دیگه به پرسه زدن و فشار آوردن گذروندم..هنوز از 10 تا گرامر 7 تاش مونده بود و من باید همه رو جواب میدادم..خیلی بد بود که 7 تا 3 نمره رو ننویسی..سرم رو روی ورقه ی بغلی ام کج کردم.

خانم ش با دست به میز کوبید. از جاش بلند شد و بالای سر من اومد. فکر کنم غیب و ظاهر شد!

- Go out !

- why?teacher I asked her about time..

- گفتم برو بیرون!!

و ورقه ام رو چنان از زیر دستم کشید که از وسط پاره شد. با عصبانیت بلند شدم. تقریبا" هم قدش بودم. از کنارش رد شدم و از کنار اومدم. مدیریت خواستنم و احتمالا" این ترم فیل هستم! .. اصلا" ارزشش رو نداشت.. شاید بلف زده بود.. شاید آخر امتحان میگفت ورقه ها مال خودتون، همون طور که گفت...."

 

اگر شما هم جای شخصیت داستان بودید، خودتونو خفه میکردید! یک ترم عقب می افتید به خاطر هیچی..من که میگم آدم 0 بشه بهتر از اینه که 10 بشه ولی هیچی اشو خودش ننوشته باشه!!

من خودم اون دفعه غلط های دوستمو درست کردم دوستم شد 18 معلممون فهمید دیگه کممونده بود پاشه بزنه تو گوشم!!در کل من هر دفعه انواع تقلب رو به کار بستم مفید نبود. مگه اینکه کتاب باز کرده باشم یا از رو یکی نوشته باشم.

ولی مثلا ، هر دفعه با کاغذ تقلب کردم ازم گرفتن!

یک بار با موبایل تقلب کردیم پارسال، مال منو نگرفتند ولی مال بغلی امو چرا!

یه بار هم که روی مقنعه امون مینوشتیم میکشیدیم پایین روبرویی بنویسه، معلممون روبروم بود دید. صفر داد به کل کلاس!

در کل انواع تقلب به دردم نخورد. چرا، ورقه هم خیلی تا حالا عوض کردم!

سوال در مورد تقلب دارید ازم بپرسید،

ولی جدی گفتم.. اصلا" ارزشش رو نداره! بیخیالش!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت18:39توسط یک کلاس اولی تنها | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت18:13توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام.. حال شما؟ من هم بد نیستم.. یه وقت اصلا" حال نپرسیداااا !

چند وقت هست که میخوام آپ کنم، هِی نمیشه. البته فکر کنم یه هفته بیشتر نبود که نت نیومده بودم.در هر حال، خیلی دلم تنگ شده بود. به عنوان آخرین مطلب ها توی کلاس اولی ها دارم می نویسم. شاید کل این وبلاگ همه اش با هم حذف بشه و شاید بمونه و به تاریخ بپیونده. اما قول میدم یک وبلاگ بهتر، با یک اسم بهتر، با یک قالب جدید تر و .. و کلا" بهتر درست کنم! الان میدونم دقیقا" همتون این حالت هستید،

۱- اَه.. خدایا نظر میکنم اگه این وبلاگ نزد کل ِ ایران چلو کباب مهمون من..خدا..خدا..

۲- باز این میخواد وبلاگ بزنه، این چرا حالیش نیست؟ ول کن هم نیست! هِی ما نظر نمیدیم باز میاد خفت میکنه آدمو: نظر بذار!

۳- اَه.. حالا مطلباش هیچی ولی .. از حالا باید ایگنورش کنم که اینقدر سند تو آل ِ تبلیغ وبلاگشو نفرسته..

اما باور کنید دیگه این طوری نیست. من مثله بچه ی آدم آپمو میکنم، دیگه برام مهم نیست نظرات پست هام صفر باشه یا ۵۰ ! توی این مطلب میخوام سه تا موضوع رو در موردش بحث کنم .

نوستالوژی

 

ممنون از سهراب  بوقی که من رو هم دعوت کرد تا من ۵ مورد.. که البته خوب نیست، ۸ تا مورد از نوستالوژی مینویسم. چهار تاشو جدی می نویسم و چهار تا شو سعی میکنم اینقدر غمگین نباشند..چون من آدم غمگینی نیستم!

نوستالوژی

نوستالوژی یعنی کیبورد کامپیوتر ، یعنی نگاه به صفحه ی مانیتور.. یعنی باز های ِ چت ..یعنی نصف عمرم پرید!!

نوستالوژی یعنی اون دست ِ محکم که دیگه هیچ وقت نمیتونم وقتی نگهش میدارم حس کنم مورد حمایتم.

نوستالوژی یعنی روشنگران ، که باعث شد دوستامو پیدا کنم.. باعث شد خودم رو نشون بدم و باعث شد خیلی خسته بشم ..

نوستالوژی یعنی خواب .. خواب هایی که هر شب میبینم.

نوستالوژی ، یعنی سنگ های قطور کنار جاده ی چالوس که مکانی است برای دفع!! نامردا نمی کنند یه دستشویی بسازن کنار جاده ها..

نوستالوژی یعنی دم  ِ کافی شاپ ِ * * * بگیرنت!

نوستالوژی یعنی موشولینا کوشن .. یعنی: سیاه شدی رفتی عربستان ِ صعودی؟؟

و بالاخره ،

نوستالوژی یعنی کمد اتاق خواب..

نوستالوژی یعنی توستالوژی (نون تست!!)

نوستالوژی یعنی ازداود،محمد،ندا ،یاسی و سعید

نوستالوژی یعنی هرچی از خاطرات یادم بیاد اینجا نوشتم! نوستالوژی یعنی اینکه یکی منو الان بیاد از تو سیم برق بکشه.. نه نه، نوستالوژی نیست.. برق خطر داره.. نوستالوژی یعنی بریم سر امتحانات خرداد تا من نوستالوژی و اجدادشو خز نکردم...

و البته.. ما هم که از ۳۱ خرداد امتحانات ِ ترم دویممون شروع میشه و به شدت درگیر درس و مقادیر بسیار فراوان و نجومی خر زدن هستیم. فکر میکنم به روزی ۲۰ ساعت درس خوندن بکشه!!!! من معمولی تو یه هفته ۴۰ ساعت درس میخونم، ببین تو امتحانا چی میشه! فقط معدل بیست، فقط صنعتی شریف !!

و بنابراین، آخرین مطلب من یا توی خرداد هست یا آخرای خرداد بعد از انتخابات .

راستی من میتونم رای بدم فکر کنم! هممم.و البته تولد ملی هم هست ! ملیکا خره که گاو منه! و حتما" از طریق نظرات میشناسیدش.. خاک تو سرت خر  ِ گاو ، تولدت مبارک!!!! (اینم یک بیت شعر  ِ نوی ِ فلبداهه!!)

خب من برم گم شم.. شما هم برید گم شید!

همه میریم گم شیم..

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت18:25توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام..

امروز میخوام در مورد دو چیز صحبت کنم. از اولی شروع میکنم، که یک مطلب خوشحال کننده است! یکشنبه مورخ ۶/۲/۱۳۸۸ تیم استقلال تهران با برد خودش در برابر پیام و باخت راه آهن (لهیییییده!) قهرمان ِ باشگاه ها شد! ترتیب جدول رو هم که میدونید دیگه: اس اس اول! (شیره)-راه آهن دوم، مس سوم، سپاهان چهارم و لنگی ها پنجم..هه هه!

به هر حال، روز یکشنبه اینقدر با دوست ِ خوب ِ عشق ِ استقلالم آیدا، خوشحالی کردیم که نگید. فکر میکنم توی اون لحظه، ساعت نزدیک های ۷ یا ۸ بود، دقیق یادم نیست (چون به علت همایش مدرسه ما مونده بودیم مدرسه)و بعد از اون همه کار سخت و دشوار بالاخره دلیلی پیدا کردیم که خوشحال باشیم و تمام خستگی های اون روز در رفت. سال ۸۸ با قهرمانی استقلال شروع شد، وسطاش (یعنی امروز) از جام حذفی حذف شدیم. هممم، ما خوب بازی کردیم اما نباید الکی حرف بزنیم: پنالتی اکبری واقعا" بد بود! من بودم گلش میکردم..

در کل میخواستم دو مطلب رو به عنوان نتیجه گیری به دوستانم عرض کنم ،

۱)- مجید جلالی خیلی مرده! (قلعه نوییییی)

۲)- استقلال قهرمان میشه .. خدا میدونه که حقشه .. به لطف یزدان و بچه ها .. استقلال قهرمان میشه.. استقلال قهرمان شده !

تبریک به همه ی استقلالی ها و تسلیت به لنگ های ِ سوخته!!(جنگ ِ افکار!)

راستی یه شعار توپ هم سورنز میگه: "جام و ندادیم بهشون .. سی و سه پل ** ! :سانسور:

 

و اما دومین مسئله ، دروغ ..

بذارید از این مسئله شروع کنم: امروز سر کلاس زبان بحث ِ راه افتاده در مورد ریدینگ جدید : what a lie is? بود. دروغ چیست؟ این مسئله در کلاس از دهن همه ی بچه ها شنیده شد ، اما هر کسی نظر متفاوتی داشت. هر کدوم یک مورد مشابه داشت : دروغ دروغ میاره! اما همه با هم تفاوت هایی هم داشت.

من تعریف خودم از دروغ رو این میدونم:

دروغ توسط افراد برای بهتر نشون دادن یک شرایط، برای تسکین روحیه ی خودشونه.

نه جون من تعریف رو داشتید؟

جدا از شوخی باشه همه ی ما دروغ میگیم. خیلی وقت ها ، ما رویا پردازی های میکنیم که اینها همه دروغ اند. خیلی وقت ها ، ما به خاطر خوبی یکی دیگه دروغ میگیم. خیلی وقت ها ما یه کار بدی میکنیم، خیلی وقت ها ما نمیخوایم حقیقت رو بگیم. خیلی وقت ها ما هیچی نمیگیم(این خودش یه دروغه) ، خیلی وقت ها خودمون و دیگران رو گول میزنیم. میخوام هر کدوم رو با یک مثال از زندگی و خاطرات خودم بهتون بگم:

رویا پردازی

به نظر من اینکه من بیام توی مثلا" یک محیط مجازی مثل اینترنت رویاپردازی کنم دروغه. من یادمه، کلاس پنجم که با نت آشنا شدم خیلی دوست داشتم 17 سالم بود و اسمم باران بود! بنابراین، وقتی دیدم کسی توی نت نه من رو میشناسه، نه منو دیده و نه هیچی! به هر کسی میرسیدم میگفتم اسمم بارانه و 17 سالمه.  نخندین بچه 12 ساله چی حالیشه؟! و اینا به نظرم اگه بخوایم بهشون خنده دار نگاه کنیم، چیزهای کوچیکی هستند.. اما بیاید این رو هم یادمون باشه: هر چیز حقیقی از یک چیز مجازی به وجود میاد. (اینو از خودم در آوردما! )

2.دروغ مسلحطی..!!مصلحتی..مثلحطی..مثلهتی.. یا هر چی!(بدبختی کسی هم خونه نیست ازش بپرسم چطوری مینویسند! )

فکر کنید توی یک مجلس عروسی هستید. مادر عروس کنارتون واستاده، دوستتون ازتون میپرسه : به نظرت عروس خوشگل شده ؟

نظر شخصی شما اینه : نه، به نظرم آرایشش خیلی زیاده. شبیه سگ ِ چهار چشم شده.. اَه اَه! این قیافه اس؟ این چه وضع موئه؟ موهاشو برداشته فرق وسط کرده.. دماغ عروسو!! از اون موقع تا حالا هروقت اومدم باهاش حرف بزنم فقط نگاهم میره رو دماغش!!

اما شما باشید اینارو کنار مادر عروس میگید؟ (البته اگه بشناسیدش!) نه خب، نمی گید! در عوض میگید:

-بله. ایشالا خوشبخت شن و اینا!!

3.وقتی کار بدی میکنیم..

والا بنده در این مورد موارد مشابه زیادی توی زندگی ام نداشته ام!! چون اصولا" اگه کاری کنم اینقدر آدم رسوایی هستم که کل محل که هیچی، از خارج فامیلامون زنگ میزنن : یکتا جان شنیدم این طوری شده ...!!!ولی من بچه که بودم، همچین شر و شور بودیم.. بعد کُمُد رو مینداختم ، بعد میگفتم کار پسر همسایه است!! بعد مامانش میزدش!

4.وقتی نمیخوایمدروغ رو بگیم، اما حقیقت رو هم نمی گیم..

چند وقت پیش یکی از دوستام ورقه ی امتحان اجتماعی اش رو که از 10 شده بود 25صدم، گذاشته بوده لای کتابش. بعد به مامانش نشون نداده بوده، مامانش یه روز میخواسته شماره تلفن یادداشت کنه. این ورقه هه رو برمیداره، بعد نمره ای بس درخشان میبینه! همچین فکر کنید با دیدن تاریخ امتحان مربوط به هفت ماه پیش چه بلایی سر اون بدبخت میاره.. فکر کنم هنوز هم کامپیوتر نداره..

مورد 5 یعنی هیچی نگفتن هم یه چیزی تو مایه های 4 هست..

و اما حالا که این همه مُدل دروغ داریم..واقعا چطور انتظار داریم دروغ نگیم؟ ما دروغ میگیم! اما بیاید دروغ هامون رو کوچیک کنیم.. به خاطر این دروغ نگیم که یه چیزی رو ندارم. آقا، بگو ندارم! یه ندارم بگی و خلاص میشی ، اگه نگی شاید گیر بیفتی باب..

در کل، دروغ گفتن خوش نمی گذره مگه اینکه خیلی خنده باشه!

من برم شام؛ فعلا"!

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت20:51توسط یک کلاس اولی تنها | |

برای اینکه یک مدتی نبودم، شرمنده. باور کنید مشغله ی مدرسه و این بحث ها ، خیلی بیشتر از این حده است که بشه به همه کار رسید. اما امروز ، نمیدونم شاید از عصبانیت .. شاید از ناراحتی ، اومدم! برای مهم بود که دوستام چقدر من رو دوست داشته باشند، برام مهم بود که حتی اگه بدترین اتفاقات پیش بیاد ؛ دعوایی صورت نگیره!

من تا حالا گوشی تلفن رو روی هیچ کس قطع نکرده بودم ، امروز مجبور شدم برای اینکه یک دوستی رو حفظ کنم این کار رو بکنم.

من تا حالا سر هیچ کس داد نزده بودم ، امروز مجبور شدم به خاطر خودم و دفاع از حقم این کار رو بکنم.

من حق رو به خودم میدم.. میدونم که دوستم هم .. البته شاید نخواد من دوستش باشم .. ، اون هم حق رو به خودش بده. واسه اینکه قاطی نشه ، این دوست رو : ایکس صدا میکنیم.

ما درگیر کارهای همایش هستیم. فکر نمیکردم این همایش دوستی هامون رو به این شدت بلرزونه! من نمیدونم باید چی کار کنم که این دوستی ها از هم پاشیده نشه اما واقعا" خارج از کنترل من هستند!

اون لحظه وقتی دیدم ایکس هم داره پشت تلفن داد میکشه ، و من هم ایستادم و با عصبانیت داد میزنم و هر چی از دهنم در میاد میگم و به گفته هام فکر نمیکنم .. تنها چیزی که می بینم : حقمه !

--- ایکس هم تهدید میکنه که صداش بلنده.

اما من هم چنان داد میزنم و یک دفعه به خودم میام.

من دارم با رفیقم این طوری صحبت میکنم؟

یک لحظه جا خوردم.. اما اون لحظه رو هم غنیمت شمردم : آخرین قدرتم رو جمع کردم و توی گوشی تلفن داد کشیدم :

" همه ی کارهارو من انجام دادم و مستحق یک ذره تفریح و استراحت هستم! هیچ کس به اندازه ی من استرس رو تحمل نکرد ، ایکس ! دیگه هم بحثی نیست. نمیخوام چیزی بشنوم! "

و گوشی رو روی اون که داشت تلاش میکرد صداش رو بلند تر ببره ، قطع کردم.

قطع کردم چون بغض توی گلوم بود. قطع کردم ، چون نمیخواستم بیشتر از این شخصیت هردومون خورد بشه. قطع کردم ، چون دوستی امون رو دوست دارم!

مردم هیچ کس رو درک نمی کنند.

من باید با خودم توی دنیای خودم زندگی کنم و فقط منتظر اون شاهزاده باشم..

سعی کنید اصلا" با هیچ کس دوست نباشید ! اصلا" !

و بعد ، خواستم گریه کنم تا شاید خالی شم.. وقتی حرف میزدم بغض داشتم اما این جمله همیشه توی ذهنم هست :

Big girls Don't Cry

+نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت20:46توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام!

یک پسر دراز ، لاغر و با ریش و صدایی کلفت و مردانه تصور کنید. تلفن رو میگیره توی دستش!

بوق... بوق.. بوق..

یه خانومی بر می داره : بله؟

پسره هول میکنه، اما این کار یه ریسکه ! خدارو چه دیدی ، شاید نتیجه داد !

پسر : سلام خانوم .خوبید؟ فاطمه هست؟

خانومه : شما ؟

پسر : من مریم هستم !

 الان شما تصور کنید! حالا جون من تصور کنید.. تروخدا تصور کنید دیگه. اصلا" به جهنم تصور نکنید! اما این مطلب رو فعلا" نگه دارید تا من یک توضیحات ِ چرتی بدم و بعد آخرش میگم چه بلایی سر این پسر که ملت رو ابله فرض کرده میاد.

ریسک کردن ..

من خودم طرفدار ریسک هستم. ببینیم ریسک چیه ، فرض کنید شما ۵ تومن پول دارید( مقدار کم مثال زدم که مثلا" دلتون نسوزه! ) یکی از دوست هاتون برای دفاع از تیم مورد علاقه اش (مثلا" پرسپولیس که همیشه میبازه !) میگه من ۵۰۰ هزار تومن میذارم وسط اگه پرسپولیس برد همه ی پولا مال من اگه باخت مال تو ! خب شما انتخاب میکنید ، ریسک میکنید : ریسکی که ۷۰ درصد به نفع شماست!

یا حداقل ۵۰ درصد..

و شما برنده ی ۵۰۵ تومن هستید! خب شما از ۵ هزار تومن ، صاحب ۵۰۰ هزار تومن بیشتر شده اید! خدایی این ریسک خیلی حال میده.

اما خیلی وقت ها این طوری نیست.. شما فکر کنید ، خودتون جای اون فردی بودید که ۵۰۰ تومن گذاشته وسط !

----

امروز توی مدرسه بحث این بود که کی ریسک میکنه و جونش رو به خطر میندازه که به معلم فیزیکمون بگه جمیعت ِ کلاس درس نخونده ان!

یکی از بچه ها بلند شد و به نمایندگی این ریسک رو پذیرفت ، و به نمایندگی به معلم گفت :

- خانووووووووووووووم..

ملت هم شروع کردند به اشک و آه و زاری.

معلم : امتحان سرجاشه ! بگو حرفتو !

و نماینده که این ریسک رو نه برده و نه باخته بود ، نشست !

گاهی وقت ها ریسک کردن اصلا" فایده نداره. در این حالت ضرر کردن بهتر از بی نتیجه موندن هست.

اَه من چقدر اجتماعی شدم..

راستی ، اون پسره (مریم خانوم!) چی شد؟

...

خانوم : مسخره کردی آقا ؟

پسر : نه خانوم من مریم هستم. با فاطمه کار دارم وا !

خانوم : مریم جون؟ سرما خوردی ؟

پسر : آره دیگه زنیک..چیز ، خاله (!) !

خانوم : آخِی آخِِی ! بیا گوشی رو میدم فاطمه . به مامان سلام برسون.

پسر : خفه شو بده فاطی !

...

 

 همین طوری گفتم آپ کنم! تو حس  ِ آهنگ ِ ریسک زانیار بودم ، راجع به ریسک نوشتم. داستان ِ مریم آقا هم واقعی هست !

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت19:41توسط یک کلاس اولی تنها | |

-اون چیه که نارنجیه.

-پرتغال!

-وول میخوره.

-پرتغال؟

-نفس میکشه.

-پرتغال...

-جانداره!

-پرتغال، ..

-باله داره!

-پرتغال ِ بالدار !

-اَه ... ببین، بیا این طوری بهت راهنمایی کنم. میندازنش تو آب.

-پرتغاله دیگه..

-اَی بابا. ببین، میوه نیست!

-هممم... خب، بزرگه؟

-بزرگشم هست.

-هویجه ؟

-هویج تویی! نـــــــه، میوه نیست!

موهاشو میکنه و همین طوری اشک از چشمانش میاد. باخودش عهد میبنده من اگه تا پنج دقیقه ی دیگه جواب رو نگم، باید عیدی هامو بدم بهش.

-خب.. بذار بیشتر کمکت کنم. دُم داره.

-آهان حیوونه؟

-آره.

-ببره؟

-ببر باله داره؟

-پرنده ی نارنجیه!

داداشم میشینه روی زمین و زار میزنه. نگاهم می افته به زمین، داداش فریاد میزنه:

-تو از چی بیشتر از همه چیز میترسی؟

-سوسک..

-خب، بعد از اون چی ؟ سه تا دیگه..

- ملخ، مورچه، ماهی ِ عید.

با گفتن ِ ماهی ِ عید متوجه جواب میشم: " نکنه تخم مرغ ِ عیده! "؟

داداش یه چاقو در میاره و خودشو میکشه..

-همم.. شایدم ماهی باشه.

قبل از اینکه بمیره، جون میخوره! و جوناش پر میشه و دوباره زنده میشه.

-آفرین!

لبخند کج و کوله ای تحویلش میدم. آره! من از ماهی ِ عید خیلی خیلی میترسم. نمیدونم ریشه اش توی بچگی امه یا چی، اما جدا" از این موجود ِ کوچولو میترسم و معمولا" نزدیک ماهی ها نمی شینم. نتیجتا" توی دریا هم نمیرم عمرا!

از پولک های ماهی به شدت حالم بهم میخوره. از چشمان ِ شیطانی و سیاه و کوچولوش که توی حدقه اش میچرخه و میخواد به من بگه بالاخره یه روز خودمو میندازم لای موهات! از این فکر حالم بهم میخوره. نمیدونم تا حالا چند بار خواب های ترسناک و کابوس مانند از حمله ی ماهی های پرنده و ماهی های عید (از این نارنجی ها) دیدم.

جالب اینجاست که از کوسه و مار و حیوون های وحشی نمیترسم، اما واقعا از سوسک ملخ و مورچه و ماهی.. میترسم! همه هم مسخره ام میکنند. اما من واقعا" از حشرات بدم میاد! و توی خونه به فاصله ی ۵۰ متری از تنگ ماهی امون رد میشم و تمام مدت منتظرم این ماهی  قرمزه بمیره! اینم مثینکه لج کرده زنده مونده. هرکاری میکنم نمی میره! بیچاره.. ایشالا زنده بمونه باب، گناه داره! من حاضر نیستم یکی دیگه واسه خاطر من بمیره. هممم در ضمن: از کنارش هم میخوام رد شم میدوئم!

خوب ترسناکه دیگه !!!!

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت17:14توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام .

 

چطورین؟ حالتون خوبه؟ یه نکته ای من قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن ِ این مطلب، لطفا" اگر کسی نظری چیزی میده و میخواد که بهش جواب داده بشه ایمیلی.. لینک ِ سیصد و شصتی ، ای دی چیزی در کنه از خودش !

خب اما بریم سر آپ امروز. ما روز دوشنبه همین طوری نشسته بودیم توی خونه و یک توپ بسکتبال برداشته بودم و داشتم همین طوری ژانگولر بازی در میاوردم و به همه ی اعضای خانواده تحمیل میکردم که من هفت سال ِ بسکتبال بازی میکنم ، اما اینا واسه من یه باشگاه نمیخرن ! که زنگ تلفن به صدا در اومد. توی خونه ی ما تلفن ها معمولا" جواب داده نمیشه ، یک علت هم بیشتر نداره :

من : بابا ، تلفن !

بابا : فلانی (داداشم) تلفن !

داداشم : مامان ، تلفن !

مامانم : یکتا بردار !

من :  با من که کار ندارن .

و تلفن تا من اومدم پا شم قطع شد !

ما :  ولش کنید ، اگه واجب باشه زنگ میزنه ..

 

ساعت شد دوازده و نیم که مبایل داداشم زنگ خورد و پسر عمه ام از پشت خط فریاد کشید : پاشید بیاید شمال !

داداشم : اومدیم !

و به همین سادگی ما ساعت ۲ ، راه افتادیم. البته مامانم موند تهران ، ما رفتیم . خونه رو به مقصد ِ خوشامیان ترک گفتیم و ساعت ِ ۸ شب رسیدیم اونجا . شام خوردیم و راه افتادیم با دختر عمه ام (مریم) تو خیابونا تا یک و نیم گشت زدیم و بعد دو سه بود که خوابیدیم . صبح زود ساعت ِ ۹ بیدار شدیم و بعد از صبحانه رفتیم بسکتبال که خدایی عجب پسرایی اونجاها بودند .. البته من خیلی از اونا بهتر بازی میکردم ، همشون گفتن !

بعد به فکرمون زد که یکمی هیجان بدیم  به صحنه و رفتیم نارنج دزدی ! البته به غیر از نارنج دزدی تفریحات سالمی مثل ، خوردن ِ رو هم روهم (بنده ناهار قزل آلا، بعدش چاقاله بادوم، بعدش بستی،بعدش زغال اخته خوردم! )، دویدن ، دوچرخه سواری، دریا، عکس گرفتن، ماشین سواری، رقص!، خواب، بازم بسکتبال ، خرید، بازی با سگ ِ همسایه(که کل ِ دست ِ منو لیس زد!) و  ... ! اوووه ! اما نارنج دزدی خیلی خفن بود.

توی شهرک که میرفتیم ، چهار نفر آدم ِ گنده و یک پسر گنده تر از ما ؛ خیلی ضایع بودیم ! (ساعت ۴ بعد از ظهر ! ) هیچی خلاصه ما مجبور بودیم از پست ِ خونه ها بریم که یک فضا بود به اندازه ی یک کف ِ پا ، که بعضی جاها میشد دو تا کف پا. تقریبا" مثل جدول کنار خیابون بود .بعد دو طرف ِ یک جوب ِ لجن بسته ی پر آب قرار داشت. سمت ِ راست ِ این دیوار ها که محل تردد بود دیوار هایی خزه بسته و پر از عنکبوت های مردنی ِ شمال بود و سمت ِ راست درخت های کوتاه و مثل ِ خر اونجا مار بود !

هیچی من که تا برسم که مقصد گریه میکردم !! تمام هیکلم شده بود عنکبوت ، مار ، خزه ، حشرات مختلف از جمله : یک موجودات عجیب با ظاهر سوسک ! همین طور رفتیم تا رسیدیم به یک دیوار به ابعاد دو متر و خورده ای ! تقریبا به اندازه ی یک زمین تا سقف بود . بدبختی ِ بالا رفتن از اون دیوار رو نمیگم که گریه نکنید ! اما بدبختی ِ پایین اومدن از دیوار .

همین که هر پنج تامون نشستیم روی دیوار ، داداش ِ من گفت : برگردیم من نمیپرم !

پسر  ِ بزرگی که باهامون بود پرید و داداش ِ من رو هم با خودش برد ! فرود اومدند روی سبزه هایی که زیرشون پر از عنکبوت ومار بود. دیوار هم همین طوری داشت خراب میشد با پریدن ِ اونا یه قسمتی اش پایین اومد. مریم هم پرید و بعد نوبت من شد. زانوهام با تمام قدرت می لرزیدند !! اما من هم پریدم . و خدارو شکر هیچیم نشد !!!!! نوری هم پرید و بعد هممون راه افتادیم و رفتیم . رسیدیم به یک درخت و کیسه امونو باز کردیم و شروع کردیم نارنج و پرتغال کندن که بعد از کندن ِ ۵۰ مین نارنج ، یه خانومی در اون ویلا رو باز کرد.

من :

مه مه!! (بزرگترینمون): خانوم حلال کنید اومدیم چهارتا نارنج بدزدیم .. چیز، برداریم. (این یعنی اینکه به خودش یه قیافه ی مظلومی گرفت).

خانومه هم گفت چندتا بردارید برید! ما هم دست از پا دراز تر فقط با هفتاد تا نارنج برگشتیم خونه.

 

ولی مسافرت خوب و کوتاه و مختصری بود ! دوشنبه رفتیم ، چهارشنبه برگشتیم! ولی مثه خر خسته شدیم و به همه کارمون هم رسیدیم . خیلی خیلی توپ بود ! هفته ی دیگه هم شاید بریم یه ور دیگه معلوم نیست . پیشنهاد میکنم شما هم برید ، راستی متل قو هم میگن خیلی شلوغ بوده و همه رفته بودن ، ما هم میخواستیم بریم که بعد بریم لب دریا و اینا ؛ ولی نشد !

در هر حال ، احساس میکنم ویر  ِ ملت واسه شمال اومدن داره می افته . (بهتر!) اما امروز هم خیلی مه ِ توپی توی هوا بود .

بریم بریم که باید رفت عید دیدنی و شما هم همینارو بخونید فعلا" ! دلمم واستون تنگ شده بودا !!

فلا ، بای!

 

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت16:22توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام، چند روز بود که دلم میخواست برای ۸۷ یک نامه بنویسم. یک نامه که دلم میخواست از اول تا آخرش گریه کنم.. یک نامه که وقتی ۸۷ با دست های لرزان صفحه ی تا شده اش را باز میکرد و اولین خطی که میخواند بغضش را میترکاند: نامه با این کلمه آغاز میشه..: میخوام گریه کنم..

البته کلمه نیست، اما در یک کلمه خلاصه میشه: گِله! در هزاران کلمه ی دیگر هم خلاصه میشه. اما حالا که ۸۷ رفته و من میخوام این نامه روبراش اینجا بنویسم تا اگر هنوز در روز سی ام اسفند اینجاها می پلکه، این رو ببینه و بخونه! نمیخوام ازش گله کنم، من فقط میخوام گریه کنم..

پارسال با خوبی و خوشی شروع شد. پارسال که میگم، منظورم همین ۸۷ هست که حالا داره آخرین نگاهاشو به این دنیا میکنه و به سمت ِ آفریدگارش میره. تقصیر اون نیست که شاید سال خوبی نبوده! کی گفته بد بوده؟ بد نبوده؛ فقط باعث شد که .. من بخوام گریه کنم..

شاید علت اصلی اش این بود که هنوز سه ماه از این ماه نگذشته بود که امتحانات ِ سخت ِ خردادمون شروع شد. بعد هم که تابستون شد و من .. من فقط یک چیز میخوام: میخوام گریه کنم..

میخوام گریه کنم برای کسی که دوما اول ِ تابستونم رو تا اواسط ِ مرداد به پاش گذاشتم. کسی بود که هروقت توی چشماش نگاه میکردم لبخندم رو میدیدم. لبخندی با خجالت..چیزی فراتر از من و خودم در او وجود داشت. هیچ کس نمیتوانست من را آرام تر کند، هیچ کس.. من میخوام بهش بگم چقدر دوستش داشتم. و چقدر فرصت ما کم بود.. هنوز هم میخوام گریه کنم که خودم باعث ِ شکستن ِ اون همه خوبی شدم.. اما این چیزها ارزشی نداره. من فقط میخوام گریه کنم..

قضیه ها ادامه داشت تا اون اتفاق وحشتناک و مرگ شوهر عمه ام که امیدوارم الان توی بهشت از اون بالا مراقب پسرش و عمه ام باشه. عیدتون مبارک بابک جون.از ته دلم میخوام گریه کنم..

خیلی چیزها هست که من بخوام براشون زار بزنم، اما من نمیخوام زار بزنم. فقط میخوام گریه کنم..

سال ۸۷ تا مهر برام مفهومی داشت و از اون به بعد، فقط تبدیل شد به ابزاری برای هدایت ِ درسهام. و این دو سه روز  ِ گذشته که همش در این فکر بودم : که میخوام گریه کنم..

خب، اما حالا دیگه وقت ِ گریه نیست. چرا وقتی یک سال تموم شده باید گریه کنیم؟ کی همچین چیزی گفته؟ من نمیخوام گریه کنم..بهترین اتفاقات هم در سال ۸۷ افتاد: مامان بزرگم یک سکته رو رد کرد و الان حالش خوب و خوب تر شده!

چرا نباید جنبه های خوب ِ دیگه ای رو هم توی ۸۷ در نظر بگیرم؟ سال ۸۷ حالا که داری میری، اثرات بدت رو هم با خودت ببر... هر چی پیش اومده که هرکی ناراحت شده ببر.. چون همه میخوان گریه کنن..

 

ولی من نمیخوام گریه کنم..

من میخوام بخندم! میخوام ۸۸ رو بایک لبخند بزرگ شروع کنم! میگن هرجا باشی تا آخر سال اونجایی : من امسال داشتم آرایش میکردم که بابام داد زد بیاید عکس بگیریم! فکر کنم تا آخر سال باید دکتر پوست رزرو کنم...

خب، پس به جای گریه کردن..

بیایید خوشحال باشیم که ۸۷ آبرومندانه رفت و یک سال ِ جووون تر اومد. و ما هنوز هم دست خوش ِ بازی ِ سرنوشت هستیم.

پس، من دیگه اصلا" نمیخوام گریه کنم..

عیدتون مبارک.

بای

 

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت22:2توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام! یه وقت فکر نکنید روز آخرمه ها، نه! من جونم رو دوست دارم.. منظورم روز آخر مدرسه امون بود. امروز چهارشنبه سوری هست و میدونید که همه باید بریم بیرون! و اصولا بچه ها هم هیچ وقت چهارشنبه سوری مدرسه نمیرن! اما ما رفتیم.. فقط به جای اینکه تا ۲:۳۰ مثله ستون بشینیم هم دیگرو نگاه کنیم، نشستیم رقصیدیم و آب بازی کردیم و ۱۲:۳۰ اومدیم خونه و نکته ی مهم: امتحان هندسه دادیم!

--- امروز ، صبح زود در مدرسه----

هر کی از در کلاس وارد میشد: من درس نخوندم بگیم امتحان نگیرنا !!

ما: اوکی! اوکی!

---

زنگ آخر : بچه ها، ما درس نخوندیم ورقه سفید بدینا !!

----

پایان امتحان ، ملت : خاک تو سر بزتون که همه تون نوشتید.. ولی منم فکر کنم ۲۰ شم!!

****

اما آب بازی ِ ته خنده بود! یقه ی طلا رو گرفتم  هم چین خالی کردم تو لباسش! جلوی ناظممون. ستاره ی بدبخت هم که نشسته بود کل هیکلشو خیس کردیم رفت نشست زیر آفتاب! همشونم کار من بود!

---- (اونایی که جلوی اسماشون بوقی هست دوستای اسپشیالن!!  )

اما همین که زنگ آخر خورد و بچه ها، همون اکیپ خودمون دور هم دیگه جمع شدیم متوجه شدم واقعا دلم برای همه تنگ میشه. میخوام از همه با یکمی از خصوصیاتشون صحبت کنم!!..

نگار ؛ دلم برات تنگ میشه.. دلم برای اینکه غر بزنی: درست بشین! تکیه نده..برسون!! همه ی حرفات تنگ میشه.

شمیم؛ خیلی دختر خوبی هستی. دلم برای ساکت بودنات تنگ میشه!

صبا ؛ بوقی!! دلم واسه این تنگ میشه که سرم داد بزنی ساکت باش! بشین..!! دلم تنگ میشه واسه اینکه از کلاس بیرونم کنی، بخندیم! نمایش بازی کنیم.. واست کادو بگیرم.. همدیگرو مسخره کنیم!

سحر ؛ دلم واسه ی مهربونی ات تنگ میشه.

المیرا ؛ بوقی!! دلم واسه شوخی شهرستانی هات، جنبه ی زیادت، عشق و عاشقی ات!! ، تیپ پسرونه ات، رژیم گرفتنت ، لهجه !!، موهای بلندت و همه چیز تنگ میشه..

پریناز ؛ بوقی!! قورباغه ی خالخالی ِ غرق شده..حیف که آبله مرغون داری وگرنه دلم واسه خندیدنات، صدای کلفت و بلندت !!، مسخره کردن معلما ، دعوا کردن، تیکه هات تنگ شده..

پگاه ؛ دلم واسه ی خاطره های لوست تنگ میشه! و اینکه هرروزی بیای و بگی درس نخوندی!!

طلا ؛ بوقییییییی!! تو رو که خیلی دلم واست تنگ میشه.. واسه ی هیچ گفتنات، شر بازی ها، مسخره کردنا، پایه بودنت، قلب صافت، گریه واسه پارسال و اینا، لطافتت و موهات!! تنگ میشه. میای که بریم بیرون !!!

تهمینه ؛ ووویی، تو هم خیلی عشقی تهمینه! دلم واسه زن رستم، جوجو شدنات، تیکه هات، خفن بودنت، ز زدنات، دلقک بازیات، نمکی بودنت، اینکه هرچی میگی آدم میخنده!! ، رقص چاقوت...!! تنگ میشه..

افسانه ؛ دلم واسه خر خون بودنت، واسه دیوونه بودنت، واسه بغل دستی ِ پارسال بودنت، واسه درس خوندن با دست !! ، واسه پفک خوری ات!! تنگ میشه.

مانا  ؛ بوقی!! دلم واسه جوش زدنات، واسه دل درد هات، واسه خندیدنات، واسه ی فکر های مزخرفت!!، واسه ی اینکه پایه ای .. واسه اینکه هر روز با یکی دوستی!! واسه اینکه مهربونی، واسه اینکه به حرف همه گوش میکنی تنگ میشه.

درسا ؛ بوقی!! دلم واسه ی شر بازی هات، دلم واسه آب بازی باهم، دلم واسه صدای بلندت ، دلم واسه تیپ و رفتار پسرونه ات، دلم واسه ی تیکه هایی که تو کلاس میندازی، ولم واسه ی نمره گرفتنات!!، دلم واسه ی بسکتبال عالییییی ات، دلم واسه پسر بازی ات که گذاشتی کنار تنگ میشه!

زهرا ؛ دلم واسه اشکت دم مشکت بودن تنگ میشه. دیووونه ای تو دختر!!!! دلم واسه پیرمردی ات تنگ میشه، پیر مرد ِ ولخرج !!

آیسان ؛ وای مجیک!! دلم واسه ترک بازی هات، رو نرو بودنات، مثبت بازی هات، بچه بازی هات و وول خوردنات تنگ میشه! مجیکی دیگه!!

آیدا ؛ دلم واسه خندیدنات ، ادا در آوردنات ، عربی رقصیدنات!! ، ابرو قیچی کردنات که البته دیگه نکردی !!، موهای ژولیده ات که از منم بدتره؛ تنگ میشه.

پرشیا ؛بوقی!! دلم واسه فرانسوی حرف زدنت، دلم واسه اسمت، دلم واسه مسخره کردنت، دلم واسه مثبت بودنت، دلم واسه نقاشی هات، دلم واسه دست ِ سنگینت تنگ میشه.

بهار ؛ بوقی!! دلم واسه پریدنت بغل شکول، واسه مسخره بازی هات، واسه پسر بازی هات، واسه موهای ژولیده ات، واسه عینک شیکوندنات، واسه پایه بودنت، واسه راه رفتنت، واسه شل و ولی ات!، واسه خط چشم هات که هیچ وقت پاک نمیکنی!! واسه اینکه معلم عربی امون بهت منفی بده، تنگ میشه!

ستایش ؛ دلم واسه ساکتی ات تنگ میشه.

شکیبا ؛ بوقی!! دلم واسه پشه ات، واسه موهات، واسه ابروهات، واسه اخراج بازی ها ، سی دی قایم کردنا، بیرون نیومدنا، صدای کلفتت تنگ میشه.

ساناز ؛ دلم واسه هووو کردنت تنگ میشه! دختر خوبی هستی.

ستاره ؛ بوقی!! دلم واسه اذیت کردنت، واسه موهات، واسه داداشت، واسه ناراحتی هات، واسه مسخره بازی هامون، واسه تقلب امروز که نتونستیم به بار بشونیم!، واسه اینکه کفشامون عین هم باشه، واسه اینکه یادم ننداختی پول بیارم!! ، واسه اینکه خیست کنم، واسه اینکه روت نسکافه بریزیم!! تنگ میشه.

شقایق ؛ دلم واسه تیکه های خنده ات تنگ میشه.. خیلی ارومی تو! آهان راستی مرسی که اون روز شلوارتو دادی من!

ریحانه ؛ بوقی! دلم واسه زیر چشات که سیاه میشه، واسه تقلبات، واسه اینکه معلما جاتو عوض کنن، واسه آندوسکپی !! تنگ میشه.

آنیتا ؛ بوقی!! دلم واسه ازراییل بودنت تنگ میشه! دلم واسه اینکه خیلی ریزی هم تنگ میشه!!

محدثه ؛ بوقی!! تو هم که آبله مرغون گرفتی رفت..!! وایی محدثه دلم واسه مسخره بازی هات، واسه اینکه همیشه تو مارو میخندوندی، واسه تیکه هات سر کلاس، واسه تیکه هات سر صف و هر چیزی که میگی که ته خنده است، تنگ میشه..! دلم واسه پریدنات تو وسطی ام تنگ میشه..

 

بچه ها؛ دلم واقعا این ۱۵ روز برای همتون تنگ میشه. امیدوارم سال خیلی خیلی خوبی داشته باشید، عید نوروز رو به همه پیشاپیش تبریک میگم. و آرزو میکنم زیر سایه ی بزرگ تراتون، یک زندگی ِ موفق و آبرومندانه و همون چیزی که خودتون میخواید داشته باشید.

 

تا بعد،

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت13:52توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام. حالتون چطوریاس؟

این روزها همه به دنبال آهنگ های جدید و مزخرف ی ساسی مانکن هستن (پاستوریزه و نیناش ناش!) البته من خودم از عاشقان ساسی هستم اما واقعا این دوتا آهنگشو دوست ندارم. فاز ساسی رو نداره...! حالا هر چی  اما خودم چند وقته ناجور رفتم تو موده آهنگ های خارجی آروم. به خصوص اگه خواننده اش کسی مثه بیانسه یا کلی کلارکسون و به خصوص اشلی سیمپسون باشه. بنابراین یکی از مطلب هامو بر اساس یکی از آهنگ های اشلی (ال.او.وی.ایی) نوشتم. حالا هم این رو بر اساس آّهنگ جدید بیانسه به نام (اگر پسر بودم) مینویسم.

این آّهنگ برای بار اول فقط باعث شد من چند لحظه چشمامو روی هم بذارم و واقعا به صداش گوش کنم. بار دوم سعی کردم یکمی بفهمم چی میگه! و بار سوم که خیلی از این آهنگ خوشم اومد خواستم بهش فکر کنم. به این فکر کنم که اگه من پسر بودم چی کار میکردم.

همیشه این رو بهش فکر میکردم ولی مثلا به چه چیزایی: وقتی تو تابستون به مرغ بریون تبدیل میشدم تو رپوش و روسری! و اونوقت بود که فکر میکردم If I were A boy میتونستم با آستین کوتاه بیام بیرون نه با مانتو و روسری!

اما امروز میخوام قشنگ به این فکر کنم که If I were A boy ...؟

چه ادامه ی قشنگی میشه برای این گذاشت؟ اگر پسر بودم که نیستم.. دل دختر هارو نمیشکستم. با دخترهای چاق دوست میشدم چون اونا مهربون تر هستند! همیشه دنبال بهترین از هر نظر بودم اگر لیاقتشو داشتم. تلاش میکردم که اول خودمو خوش بخت کنم و بعد جفتم رو پیدا کنم و خوش بختش کنم!

اما حالا که من یه دخترم پس بیام به جای اگر و اما و ای کاش یه چون بذارم.

 

پس چون من یه دخترم > میتونم برای خودم افتخار بیارم.

میتونم برای ایرانم افتخار بیارم!

میتونم یک مرد واقعی باشم!

میتونم یک شیر زن باشم!

میتونم یک دختر موقر باشم.

میتونم درس بخونم.

میتونم زیباترین ادم روی کره ی زمین باشم.

میتونم خواننده شم

و تو! هر آرزویی داشته باشی چون دختری و چون پسری میتونی بهشون برسی! اما اگر من یه پسر بودم نمیتونستم آرزویی داشته باشم. باید سعی میکردم!

پی من به دختر بودنم افتخار میکنم..

If I were A boy, But I'm A giRl!!

تازه اینا پسران: یا یا

حالا اینا دختران:یایا

-----

لیریکسشم بخونید، بد نیست.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت20:45توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام.

آپ های این یک ماه توی همه ی وبلاگ ها بدون استثناء یا در مورد عیده و اینکه میخوان ابرو بردارن ()یا درمورد خرید های عید و شلوغی گلستان و خز شدن و عمله بازی های میلاد نور و کلا، خز شدن همه جا و البته حراج های توپ ِ تندیس و قائم و غیره!

ما که ول این ورا هستیم و خبر تازه ای نداریم، به جز اینکه حامد-**ا (!) که یکی از دوستان دوستم هستش (دوستم دختره بوقی) ، خبر جدید داده که ترشی تو تجریش ارزون شد!

در ضمن من اصلا سر این قضیه ی چاق شدن ِ جسیکا سیمپسون اعصاب ندارم! خیلی دارن بیچاره رو اذیت میکنن! اه.

یا اینکه یک مسئله برای آپ به وجود آمده.

چهارشنبه سوری..

جشن های هالویین خارجی ها رو دیده اید، شاید چهارشنبه سوری ما هم باید یه چیزی به اون اصولی باشه. نه یه علتی برای نشون دادن خفن بودن و نترس بودن ما! این خفن بودن ما رو نشون نمیده، ضعف مارو نشون میده. حتی حماقت هم نیست، این یعنی ضعف که کسی دوست داشته باشه خفن تلقی شه به خاطر اینکه بمب میزنه و نمیترسه یا نارنجک نگه میداره تو دستش بترکه!!

من احتمالا این چهارشنبه سوری ول خیابون های بسیاری باشم، اما میدونید چیه: من عینک شنا میزنم! و اهمیت هم نمیدم که کسی بگه این چقدر خزه و نمیدونم : "اهههه اینو با عینک شنا اومده" ! مهم اینه که من عاقل هستم و چشمام رو دوست دارم.

من با عینک آفتابی یا شنا:

------

استقلال

این نوشته رو با آبی مینویسم. دوست دارم بدونید که من همیشه استقلال رو دوست دارم و به عنوان یک طرفدار واقعی، از تیمم حمایت میکنم. اگر تیم من ببازه واقعا ناراحت میشم اما حتما" حقش بوده ببازه و این باخت رو با تمام وجود قبول میکنم. اما اگه مساوی کنه واقعا اعصابم داغون میشه، مثل بازی پرسپولیس.. مثل بازی ذوب آهن! و من نمیدونم چرا مسئولان نمیخوان قبول کنن، بالاخره مردم از همین مساوی ها صداشون در میاد! و این بار نه تنها با استقلالی ها، با پرسپولیسی ها هم روبرو میشید!!

------

شعور !

شعور چیز خوبیه، احساس میکنید؟ من فکر میکردم بعضی از معلم ها واقعا شعور ندارند و امروز واقعا به این مطلب رسیدم. نه تنها بعضی ها، خیلی هاشون!! اعصاب ندارن میتونن معلم نشن!

------

بستنی چند میوه !

نمیدونم چرا خیلی وقته دلم بستنی میخواد.. خیلی خیلی وقت هاست.. همش دارم خودمو میبینم که بستنی بخورم! اه کاش تابستون بشه.. دعا کنید زودتر تموم بشه.

 

( من در حال حاضر دارم به شدت امتحان نیم ترم میدم! بعدش میام یه آپ توپ ِ عیدی میکنم! )

 

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت18:51توسط یک کلاس اولی تنها | |