حرف آخر
-کجا؟ خواهش میکنم نه..
-دست من نیست. پاشو، به نبودش عادت میکنی. بهت قول میدم.
-نمیخوام! نمیخوام عادت کنم! من اینجا زندگی کردم.. من کلی خاطره دارم..من همه چیزم اینجاست!
-گاهی وقت ها لازمه آدم همه چیزشو رها کنه.
اشک از چشمانم سرازیر است. نمیخواهد درک کند، من اینجا را دوست دارم. تمام قلبم، تمام وجودم با رفتن مبارزه میکند. وقتی میفهمم که چقدر اینجارا دوست دارم، که دیر است. گونه هایم داغ داغ از اشک هایم است..شوری اشک هایم را در دهانم حس میکنم.
وقت تسلیم است.. من نمیتوانم راضی اش کنم. باید بروم! شاید باز هم برگشتم.. به یک دنیای جدید.. افکارم پاره پاره شد:
-حالت خوبه؟ بیا.. بیا بریم این همه اذیت کردن خودت چه فایده ای داره؟
-من خودمو اذیت نمیکنم! شماها منو اذیت میکنید.
اما دیگه نتونستم چیزی بگم. بغض آخرم رو قورت دادم. اونقدر گلوم رو سوزوند که اشک هایم دوبرابر شد! اینکه یک بمب از نفرت و مخالفتت رو قورت بدی و اون بمب توی گلوت بترکه ، در برابر بمبی که توی قلبم خاموش شده بود هیچ بود.. از جام بلند شدم. دستم رو گرفت، اما من با خشونت دستم رو کشیدم کنار. از کنارش رد شدم، قبل از اینکه در رو ببندم نگاه آخرم رو بهش انداختم..
اینجا فقط یک هفته ی دیگر فرصت باقی ماندن دارد..
-هر چیزی یه روزی تموم میشه. هر شروع یه پایانی داره.
-اینقدر حرف نزن! حالا که کار خودت رو کردی، ولم کن! نمیخوام صداتو بشنوم..
احساس کردم تند رفتم، اما دیگر احساسات برایم ارزشی نداشتند. وقتی او دور و دور تر شد، روی زمین کنار در اینجا نشستم. از شدت خستگی نمیتوانستم گریه کنم.. مغزم توان کار کردن نداشت..کاملا میشنیدم که بازور و زحمت حرکت میکند.
انگار همه چیز در بدنم کند شده بود.. حتی دیدم.. سایه ها نزدیک میشدند.. من نشسته بودم.. هیچ حرکتی نبود.. ساکن.. ساکت..
رومو به سمت در برگردوندم. توی عمرم از هیچ آدمی ، از هیچ کس معذرت خواهی نکرده بودم. البته رو در رو .. شاید پشت سرش، یا توی محید مجازی "ببخشید"ی گفته باشم، اما هرگز غرورم رو نشکستم..میدونستم همیشه حق با منه.. اما این بار من بد کردم.. خرابش کردم.. دارم زندگی اش رو ازش میگیرم..
و عذاب وجدانم داره خفه ام میکنه.. هنوز مردد هستم .. هنوز نمیدونم چی کار کنم.. نمیدونم..!
با بغض مبارزه میکنم، با صدای لرزان و خفه میگم:
-منو ببخش..متاسفم.. نمیخواستم آخرش این طوری تموم شه.. تقریبا" یک سال میشه..
آهی کشیدم.. شکست خوردم، بغضم ترکید. اونقدر افسرده شده ام، که به حال خودم میخندم. من دارم از یه وبلاگ عذر خواهی میکنم؟ به خاطر کلاس اولی ها خودمو میکشم؟ به خاطر کلاس اولی ها، ناراحتم؟ یک هفته ازای عمومی توی خودم اعلام کرده ام؟
هه.. من دیوونه ام.. مگه بده؟
و بالاخره ، همونجا خوابم میبره. و صدای کلاس اولی ها رو نمیشنوم : تو بزرگ تر شدی یکتا، دیگه کلاس اولی نیستی.. منم خسته شدم.. داری کار درست رو میکنی، خداحافظ..
----
بالاخره آدم از هرجا شروع کنه یه جایی باید تمومش کنه. حالا من میخوام اینجا تمومش کنم، ولی هر پایانی یه شروع دیگه ای هم داره! و از یک جای دیگه شروعش کنم. دارم به ساختن وبلاگ جدید فکر میکنم!
این جا برای یک هفته بدون مطلب میمونه تا ملت بیان و اینو بخونند و بدونند که تموم شده، بعد هم وبلاگ رو حذف میکنم.
توی این مدت، خیلی چرت و پرت نوشتم. به نوشته های خودم که نگاه میکنم شخصیت ِ قاطی و خل و چل خودم رو میبینم. به مامانم گفته بودم وبلاگمو بخونه؛ اما حالا میبینم بهتره که نخونه!
توی بعضی از مطلب ها خیلی چیزهایی که راز زندگی ام بوده گفتم، خودمو رسوا کردم! من این طوری نیستم که اکثر آدم ها از روی ظاهر تصور میکنند. همه فکر میکنند، هر دختری که آرایش کنه، موهاشو رنگ کنه، بی اف داشته باشه، یه وقت هایی فحش بده، یکمی شر باشه، از همه بدتر موهاش تو صورتش باشه!! یعنی دیگه..اِهِم.
ولی چرا نمیخواید قبول کنید ظاهر آدما با داخلشون خیلی فرق داره. داخل یعنی باطن! ![]()
الان هم دارم زر میزنم. به قول دوستم: همیشه باید یکی کنارم باشه جلو دهنمو بگیره..هممم..ممنونم از همتون. همتون که مطالب اینجارو خوندید، نظر دادید، اومدید اینجا، بهم کمک کردید. با دیدن نظر هاتون حتی اگه یه دونه، احساس میکردم خوش بخت ترین آدم روی زمین هستم.
این همه دوست دارم، با اینکه منو تا حالا ندیده اند، اما همشون بهم لطف دارند. ممنونم.
و باز هم ببخشید اگه چیزی گفتم که کسی ناراحت شده ، خوشش نیومده، نظر مخالفی داشته یا هرچی.. .
این آهنگ رو هم چون خیلی دوست دارم میذارم لیریکسشو برای آخر کار.. دوست داشتم با این تموم شه..

Numb - Linkin Park
I'm tired of being what you want me to be
Feeling so faithless, lost under the surface
I don't know what you're expecting of me
Put under the pressure of walking in your shoes
(Caught in the undertow just caught in the undertow)
Every step that I take is another mistake to you
(Caught in the undertow just caught in the undertow)
I've become so numb I can't feel you there
Become so tired so much more aware
I'm becoming this all I want to do
Is be more like me and be less like you
Can't you see that you're smothering me?
Holding too tightly, afraid to lose control
?Cause everything that you thought I would be
Has fallen apart right in front of you
(Caught in the undertow just caught in the undertow)
Every step that I take is another mistake to you
(Caught in the undertow just caught in the undertow)
And every second I waste is more than I can take
I've become so numb I can't feel you there
Become so tired so much more aware
I'm becoming this all I want to do
Is be more like me and be less like you
And I know I may end up failing too
But I know you were just like me
With someone disappointed in you
I've become so numb I can't feel you there
Become so tired so much more aware
I'm becoming this all I want to do
Is be more like me and be less like you
I've become so numb I can't feel you there
I'm tired of being what you want me to be
I've become so numb I can't feel you there
I'm tired of being what you want me to be